عصمت نبى مکرم اسلام - ۶: دلايل نقلى عصمت انبياء عليهم السلام  

  صلوات الله سبحانه و تعالي ذكره
علي خاتم النبياء
محمد صلی الله علیه وآله
وعلي حججه الطاهرین المنتجبين عليهم السلام
 -------------------------------------------------

مطالب قبلی:
عصمت نبى مکرم اسلام - 1
 عصمت نبى مکرم اسلام - ۲
عصمت نبى مکرم اسلام - ۳
عصمت نبى مکرم اسلام -۴
عصمت نبى مکرم اسلام -۵

در ادامه بحث عقلى، به ادله گوناگونى كه نويسندگان متعدد در اين قسمت ذكر كرده‏اند، اشاره مى‏شود:  

1. دليل وثوق و اعتماد:

اين دليل برگرفته از كلام خواجه نصيرالدين طوسى‏ رحمة الله است. (22) خلاصه دليل اين است كه پيامبران‏عليهم السلام براى هدايت و تربيت مردم آمده‏اند و تا آن‏ها معصوم نباشند، اعتماد مردم به آن‏ها زمينه تبعيت را فراهم نمى‏سازد. پس پيامبران عليهم السلام بايد معصوم از گناه و خطا باشند.

2. دليل عصمت از راه تربيت:

بر حسب اين بيان، نبى نه تنها با راه آشنا و راهنماست، بلكه به انسان كمك مى‏كند و او را به مقصود مى‏رساند. پيامبر آمده است تا «انسان كامل‏» سازد و او را پرورش دهد. در بُعد تربيتى، بيش از هر چيز، عملكرد و منش مربى مورد توجه است. پس نبى بايد معصوم باشد تا هدف تربيت، تزكيه و انسان‏ سازى جامه عمل بپوشد و هر گونه خطايى از او مى‏تواند به همان اندازه در اين هدف، خلل ايجاد كند. (23)  

3. دليل لطف:  

عصمت انبياء عليهم السلام لطف است؛ يعنى موجب نزديكى مردم به طاعات و پرهيز از محرمات مى‏شود و پيامبر معصوم بسى بهتر و بيش ‏تر از پيامبر غيرمعصوم موجب هدايت مردم مى‏شود و لطف بر خداوند واجب است؛ يعنى فراهم كردن هر چه بيش ‏تر زمينه‏هاى هدايت مردم به سوى حق بر او لازم است. پس عصمت در انبياء عليهم السلام ضرورى است. و البته هر قدر دايره عصمت گسترده ‏تر باشد، لطف نيز بيش‏تر خواهد بود. بنابراين، مقتضاى رحمت الهى عصمت كامل انبياء عليهم السلام است. (24)  

دلايل نقلى عصمت انبياء عليهم السلام  

الف - عصمت در قرآن

در قرآن، آيات متعددى بر عصمت انبياء عليهم السلام دلالت مى‏كند. دانشمندان اين آيات را بر اساس مراحل عصمت تقسيم كرده‏اند؛ بعضى مربوط به مرحله ابلاغ رسالت، بعضى ناظر به عصيان و برخى درباره اشتباه است. در ادامه، به چند نمونه از آيات در اين زمينه اشاره مى‏شود:  

در آيات 82 و 83 سوره ص خداوند از قول شيطان مى‏فرمايد: « قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين‏» ؛ گفت: خدايا، به عزتت ‏سوگند كه البته همه انسان‏ها را گمراه خواهم كرد، بدون استثناء، مگر بندگان خالص تو را.  

براى روشن شدن استدلال، بايد مفهوم واژه «مخلص‏» و تفاوت آن با كلمه «مخلص‏» بيان شود: «مخلص‏» اسم فاعل از مصدر «اخلاص‏» و به معناى كسى يا چيزى است كه عمل و عقيده خويش را در راه ايمان به خداوند خالص كرده است. اما «مخلص‏» اسم مفهوم از مصدر «اخلاص‏» و به معناى كسى يا چيزى است كه به وسيله ديگرى خالص گرديده است. بنابراين، «مخلصين‏» كسانى هستند كه با عنايت و امداد الهى، سراپاى وجودشان براى خداوند و به وسيله او خالص گرديده و از اين ‏رو، شيطان را هرگز در آن‏ها راهى نيست. (25)  

تعبير «مخلص‏» بيش از همه بر معصوم منطبق مى‏شود؛ چرا كه معصوم كسى است كه هيچگاه عصيان خدا و اطاعت ‏شيطان و هواى نفس نمى‏كند. اين تعبير اگرچه مختص انبياء عليهم السلام نيست، اما بى‏ترديد، مظهر کامل آن انبياء عليهم السلام هستند.  

در آيه 42 سوره حجر، شبيه دو آيه مذكور آمده و سپس خداوند فرموده است: «ان عبادي ليس لك عليهم سلطان‏» ؛ اى شيطان، تو بر بندگان من تسلطى ندارى.  

از سوى ديگر، در سوره ص پيش از آيات مذكور، برخى از اين بندگان خالص را نام مى‏برد كه اين نشان‏ دهنده آن است كه منظور از«عبادى‏» يا «عبادنا» چه كسانى هستند. اين آيات ابتدا سه نفر از پيامبران‏عليهم السلام را به عنوان خالص شده‏هاى خداوند و سپس سه نفر ديگر را جزو خوبان مى‏شمارد.  

در آيه 24 سوره يوسف، همين تعبير «مخلص‏» را در مورد حضرت يوسف‏ عليه السلام و در آيه 51 سوره مريم در مورد حضرت موسى‏عليه السلام به كار مى‏برد. اين آيات شاهد بر آن است كه اين امتياز مختص افراد محدودى از انبياء عليهم السلام نيست، بلكه ويژگى مقام و لازمه منصب الهى ايشان است.  

آيه يا آيات ديگرى كه دلالت ‏بر اين موضوع دارد، مربوط به اطاعت از انبياء عليهم السلام است. قرآن در آيه 64 سوره نساء مى‏فرمايد: « و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر براى اين ‏كه اطاعت‏ شود به اذن خداوند. » با توجه به اين آيه شريفه و آيات ديگرى كه در مورد اطاعت از خدا و پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله يا ساير انبياء عليهم السلام وارد شده و با توجه به اين‏ كه انبياء عليهم السلام و پيامبر اسلام‏ صلى الله عليه و آله الگوى مردم هستند و به اين موضوع در آيه 21 سوره احزاب - درباره شخص نبى مكرم اسلام - تصريح شده است (26) به اين نتيجه مى‏توان رسيد كه سخن و عمل پيامبران‏عليهم السلام در همه عرصه‏ها و به طور كلى، واجب الاطاعة و يا قابل پيروى است و اين نكته مستلزم پاك بودن آن‏ها از گناه و خطاست.  

توضيح استدلال اين ‏كه آيات كريمه به طور مطلق، دستور به اطاعت از رسول مى‏دهند و وقتى اطاعت از كسى مقيد به زمانى خاص و فعلى به خصوص نباشد، همه گفتارها و كردارهاى وى قابل پيروى بوده و اين نشانگر آن است كه پيامبر گناه يا خطا نمى‏كند؛ چرا كه در صورت گناه و خطا، طبق دستور الهى، اطاعت از قول و عمل او واجب است. از سوى ديگر، محال است كه در صورت گنهكار و خطاكار بودن پيامبر، اطاعت از او مورد امر الهى واقع شود. در نتيجه، اعمال پيامبر بايد مطابق دستورهاى الهى بوده تا هميشه قابل پيروى باشد. همين دليل در مورد تمام اعمال خلاف يا صحيح پيامبر در تنهايى نيز صادق است؛ زيرا به عنوان مثال، اگر كسى آن كار را از پيامبر ببيند، مى‏تواند به او تاسى كند و همان مشكل دوباره پيش مى‏آيد.  

خلاصه آن‏ كه آيات الهى پيامبران را كاملا منزه و معصوم و قابل اطاعت در همه ابعاد و عرصه‏هاى گفتار و كردار مى‏داند. همانگونه كه اشاره شد، برخى از آيات قرآن ناظر به عصمت انبياء عليهم السلام در مقام تلقى، حفظ و ابلاغ رسالت است كه بخش عمده عصمت و بخش مربوط به هدايت ما انسان‏هايى كه توفيق معاشرت با آن‏ها را نداشته‏ايم نيز همين مرحله مى‏باشد؛ از جمله آيات شريفه 26 - 28 سوره جن كه مى‏فرمايد: «عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لديهم و احصى كل شى‏ء عددا»؛ «او (خداوند) آگاه از غيب است؛ كسى را بر غيب خود مطلع نمى‏سازد، مگر آن كه او را از ميان رسولان برگزيد. در اين صورت، خداوند محافظان و مراقبانى از پيش‏ رو و پشت ‏سر آن رسول قرار مى‏دهد تا بداند كه رسولان رسالت‏هاى پروردگار خود را به خوبى ابلاغ كرده‏اند و او بر آنچه نزد رسولان است احاطه پيدا كرده و آنچه كه آفريده به خوبى شمرده و بر آن احاطه دارد.»  

فاعل «ارتضى‏» و « يسلك‏» خداوند است. جمله‏هاى « من بين يديه و من خلفه‏» - يعنى پيش ‏رو و پشت ‏سر - مى‏رساند كه خداوند رسول خود را با گماردن مراقب‏هايى حفاظت مى‏كند. در تفسير اين جمله، دو احتمال وجود دارد:  

1. اين عبارت كنايه از اين ‏است كه مراقب‏ها اطراف قلب پيامبر را گرفته و از نفوذ عوامل مخرب جلوگيرى مى‏كنند؛ نه فراموشى به آن راه پيدا مى‏كند و نه شياطين در آن تصرف مى‏نمايند.  

2. ممكن است‏ بگوييم كه پيامبر هنگام دريافت وحى، دو حالت دارد: از آن نظر كه متوجه مقام ربوبى است، حالت پيش ‏رويى دارد و عبارت «من بين يديه‏» اشاره به آن است، ولى آنگاه كه وحى الهى را دريافت كرد و متوجه ابلاغ شد، جريان برعكس مى‏شود؛ رو به مردم و پشت ‏به مقام اخذ وحى مى‏كند كه عبارت «من خلفه‏» اشاره به اين زمان است. در هر حال، اين آيه حاكى از آن است كه وقتى خداوند، غيب خود را بر رسولان آشكار مى‏كند، فرشتگان را از هر طرف مامور مى‏كند كه آنان را در اخذ وحى و حفظ و نگاهدارى و ابلاغ آن مراقبت كنند تا دچار اشتباه و لغزش و نيز گناهى نشوند. خلاصه اين ‏كه انجام چنين رسالتى بدون عصمت پيامبران‏ صلى الله عليه و آله در مقام تلقى و ابلاغ وحى ممكن نيست. پس آنچه رسولان به ما مى‏رسانند همان است كه خداوند فرموده و دست‏ خوش تغييرى نشده است.  

مؤيد اين معنا آيات شريفه ديگرى است كه احتمال هرگونه تغيير يا كم و زياد كردن در فرمان‏هاى الهى را نفى مى‏كند. گر چه آيه خطاب به پيامبر خاص است، اما ملاك عام بوده، مطلب در مورد ساير انبياء عليهم السلام نيز صادق است. 

در آيه 15 سوره يونس مى‏فرمايد: « هرگاه آيات روشن ما بر خلق تلاوت شود، منكران معاد، كه به ديدار ما اميدوار نيستند، به رسول ما اعتراض كرده، مى‏گويند: (اگر تو رسولى) قرآنى غير از اين نيز بياور و يا همين را به قرآن ديگرى مبدل ساز! در پاسخ آن‏ها بگو: من چنين اجازه و قدرتى ندارم كه از پيش خود آن را تبديل كنم؛ من جز آنچه را به من وحى شود تبعيت نمى‏كنم. من ترس آن دارم كه مرتكب عصيان در برابر پروردگار خويش شوم و در نتيجه، گرفتار عذاب سخت روز بزرگ رستاخيز گردم. »  

در آيات 44 - 47 سوره الحاقة مساله مزبور با تاكيد بيشترى مطرح گرديده و آمده است:  

«اگر محمد به دروغ سخنانى به ما نسبت مى‏داد، محققا ما او را به قهر و انتقام مى‏گرفتيم و سپس رگ وتين (رگ حيات) او را قطع مى‏كرديم و هيچ يك از شما بر دفاع و جانبدارى از او قادر نبوديد. »

22- علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1407 ق. ، المقصد الرابع، المسالة الثالثة.  

23- راه اول و دوم در بيشتر منابع كلامى آمده است؛ از جمله آموزش عقايد، ناصر مكارم شيرازى، رهبران بزرگ، منشور جاويد.  

24- عبدالرزاق فياض لاهيجى، گوهر مراد، تصحيح و تعليق على ربانى ‏گلپايگانى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات ‏وزارت ‏ارشاد، 1372، ص‏379 . 

25- البته خالص كردن الهى با توجه به قابليت وجودى افراد و ديگر شرايط است و در هر حال، به نحوى نيست كه موجب سلب اختيار نبى شود، وگرنه وجود جبر، تكليف و پاداش و ارزش‏ها جايى نخواهد داشت. در دعاى «ندبه‏» درباره اولياء و پيامبران الهى‏عليهم السلام از جمله حضرت آدم و موسى و عيسى‏عليه السلام مى‏خوانيم: «اولئك الذين استخلصتهم لنفسك و دينك... » ، آن اوليايى كه آن‏ها را خالص كرده‏اى براى خودت و دينت ... . 

26- « لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة. »   

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

 عصمت نبى مکرم اسلام - ۲

عصمت نبى مکرم اسلام - ۳

عصمت نبى مکرم اسلام -۴

عصمت نبى مکرم اسلام -۵

عصمت نبى مکرم اسلام -۵ : دلايل عقلى عصمت انبياء  عليهم السلام

 صلوات الله سبحانه و تعالي ذكره
علي خاتم النبياء
محمد صلی الله علیه وآله
وعلي حججه الطاهرین المنتجبين عليهم السلام
 -------------------------------------------------

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

 عصمت نبى مکرم اسلام - ۲

عصمت نبى مکرم اسلام - ۳

عصمت نبى مکرم اسلام -۴

دلايل عقلى عصمت انبياء  عليهم السلام  

با توجه به مراحل و ابعاد عصمت، اينك دلايل عصمت كامل انبياء عليهم السلام، بخش اصلى و عمده عصمت، كه حقانيت پيامبران‏عليهم السلام و كتب آسمانى منوط به آن است، به وسيله عقل و سپس دايره وسيع‏ تر آن به وسيله نقل(20) بيان مى‏شود. در بحث ضرورت بعثت انبياء عليهم السلام، لزوم وحى به عنوان راه ديگرى براى دست ‏يابى بشر به شناخت‏هاى لازم و جبران نارسايى و نقص حس و عقل انسان به اثبات رسيده است، ولى با توجه به اين ‏كه افراد عادى انسان، مستقيما از اين وسيله شناخت‏ بهره‏ مند نمى‏شوند و استعداد و لياقت دريافت وحى الهى را ندارند و ناگزير پيام الهى بايد به وسيله افرادى برگزيده - يعنى پيامبران‏عليهم السلام - به ايشان ابلاغ شود، چه ضمانتى براى صحت چنين پيامى وجود دارد؟ از كجا مى‏توان مطمئن شد كه شخص پيامبر وحى الهى را درست دريافت كرده و آن را درست‏ به مردم رسانده است؟ همچنين اگر واسطه‏اى بين خدا و پيامبر وجود داشته، آيا او نيز رسالت ‏خود را به طور صحيح انجام داده است؟  

راه وحى در صورتى كارايى لازم را دارد كه از مرحله صدور از علم مطلق خداوند متعال تا مرحله وصول به مردم، از هر گونه تحريف و دستبرد عمدى و سهوى مصون باشد، وگرنه با وجود احتمال سهو و نسيان در واسطه يا وسايط يا تصرف عمدى در مفاد آن، باب احتمال خطا و نادرستى در پيامى كه به مردم مى‏رسد، باز مى‏شود و موجب سلب اعتماد از آن و نيز پايمال شدن هدف رسالت و بعثت انبياء عليهم السلام - كه رساندن بشر به كمال نهايى است - مى‏شود. پس از چه راهى مى‏توان اطمينان يافت كه وحى الهى به طور صحيح، سالم و كامل به دست مردم مى‏رسد؟  

روشن است هنگامى كه حقيقت وحى بر مردم مجهول بوده و استعداد دريافت و آگاهى از آن را نداشته باشند، راهى براى بررسى و مطابقت كار واسطه‏هاى الهى با آنچه دستور داده شده است، ندارند؛ و تنها در صورتى كه محتواى پيامى مخالف احكام يقينى و قطعى عقل باشد، خواهند فهميد كه خللى در آن وجود دارد. البته اين را هم فقط كسانى خواهند فهميد كه داراى عقل كامل‏ترى هستند؛ مثلا اگر كسى ادعا كند كه از طرف خدا به او وحى شده كه اجتماع نقيضين جايز يا لازم است‏ يا تعدد و تركيب و زوال در ذات الهى راه دارد، مى‏توان به كمك حكم يقينى عقل، بطلان اين مطالب و كذب ادعاى وى را اثبات كرد. اما دايره اينگونه قضايا بسيار محدود و نياز اصلى ما به وحى، بيش‏ تر در مسائلى است كه عقل راهى براى اثبات يا نفى قطعى آن‏ها ندارد و نمى‏تواند با ارزيابى مفاد پيام، درستى و نادرستى آن را تشخيص دهد. در چنين مواردى، چه مى‏توان كرد؟  

پاسخ: همانگونه كه عقل با توجه به حكمت الهى و غرض رساندن بشر به كمال، در مى‏يابد كه بايد راه ديگرى غير از حس و عقل براى شناخت‏ حقايق و وظايف عملى وجود داشته باشد - هر چند از حقيقت و كنه آن راه آگاه نباشد - به همين سان، درك مى‏كند كه مقتضاى حكمت الهى اين است كه پيام‏هاى او سالم و دست نخورده به دست مردم برسد، وگرنه نقض غرض خواهد شد و مقتضاى علم مطلق الهى اين است كه بداند پيام خود را از چه راهى و به وسيله چه كسانى مى‏فرستد كه سالم به بندگانش برسد و نيز لازمه قدرت مطلق الهى اين است كه بتواند واسطه‏هاى شايسته‏اى برگزيند و ايشان را از هجوم شياطين و نفس سركش و آفت غفلت و نسيان حفظ كند. پس مقتضاى‏علم، قدرت و حكمت الهى آن است كه پيام خود را سالم و دست نخورده به بندگانش برساند و بدين ‏گونه، مصونيت وحى با برهان عقلى اثبات مى‏گردد.  

با اين بيان و استدلال، مصونيت فرشته يا فرشتگان وحى و نيز مصونيت پيامبران‏عليهم السلام در مقام دريافت و حفظ وحى و نيز عصمت آنان از خيانت عمدى يا سهو و نسيان در مقام ابلاغ پيام الهى، به اثبات مى‏رسد. (21)  

بر اساس بيان گذشته و با توجه به وظيفه و نقش عظيمى كه پيامبران در هدايت و تربيت مردم دارند و از سويى، در مسائل اجتماعى و روابط بين عالم و متعلم و تربيت كننده و تربيت‏ شونده، وثوق و اعتماد لازم است تا تبادل فكرى و تربيتى انجام گيرد و عوامل ايجاد كننده تنفر، انزجار و گمراه كردن عملى مردم نبايد در بين باشد وگرنه خلاف حكمت و غرض الهى از بعثت است، بنابراين، همانگونه كه در كتاب‏هاى متعدد عقايد نيز اشاره شده، غرض تعليم و تربيت مردم اعتماد آنان را اقتضا مى‏كند و اعتماد آنان عصمت انبياء عليهم السلام را اقتضا مى‏نمايد تا به اين وسيله، غرض از بعثت محقق شود. با اين توضيح، مى‏توان پاك بودن نبى را از هر گناه بزرگ و كوچك و خطايى كه در هدف بعثت ‏خلل ايجاد مى‏كند و موجب عدم اعتماد و پذيرش مردم است‏ يا تنفر مردم از پيامبر را در پى دارد، اثبات ‏كرد. بدين ‏روى، اين بيان وجود خلق‏هاى زننده و بيمارى‏هاى منزجر كننده را نيز نفى مى‏كند. در وجود پيامبر، هيچ امرى كه مضر به رسالت اوست، نبايد وجود داشته باشد.  

اما در اشتباهات كوچك پيامبر يا گناهان ديگرى كه در هدف رسالت‏ خلل ايجاد نمى‏كند و موجب تنفر مردم و بى‏اعتمادى آن‏ها نمى‏شود، بايد ديد به وسيله ادله نقلى مى‏توان آن‏ها را نفى كرد يا نه، كه در هر صورت، ضررى به سير منطقى مباحث اصول عقايد نمى‏زند و ما براى اعتقاد به نبى و شريعت او، به بيش از اين مقدار كه ثابت ‏شد، نياز نداريم.  

20- نظير اين بيان را در مورد علم معصومان‏عليهم السلام داريم؛ يعنى بخشى از علم وسيع امام و نبى لازمه وظيفه الهى آن‏هاست و عقل نيز اين را تاييد مى‏كند، اما نقل علم گسترده ‏ترى را اثبات مى‏كند. در زمينه علم امام، رجوع كنيد به: اصول كافى، ج 1، ص 372 به بعد.  

21- آموزش عقايد، درس 24.

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

 عصمت نبى مکرم اسلام - ۲

عصمت نبى مکرم اسلام - ۳

عصمت نبى مکرم اسلام -۴: حقيقت عصمت

 صلوات الله سبحانه و تعالي ذكره
علي خاتم النبياء
محمد صلی الله علیه وآله
وعلي حججه الطاهرین المنتجبين عليهم السلام
 -------------------------------------------------

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

 عصمت نبى مکرم اسلام - ۲

عصمت نبى مکرم اسلام - ۳

حقيقت عصمت

عوامل و رمز عصمت نسبت ‏به گناه و خطا، عبارت است از:

الف - تقوا  

عصمت از گناه ناشى از درجه بالاى تقوا و پرهيزگارى است. عصمت مرتبه كامل عدالت و تقواست. اگر تقوا را يك نيروى درونى بدانيم كه انسان را از بسيارى از گناهان باز مى‏دارد، بايد عصمت را نيز يك ‏نيروى باطنى ‏بدانيم كه شخص را از ارتكاب گناه و حتى فكر آن - به طور كلى - باز مى‏دارد. از اين ‏رو، بعضى از محققان در تعريف آن گفته‏اند: «عصمت قوه‏اى است كه انسان را از ارتكاب گناه و انجام خطا باز مى‏دارد. » (11) 

ب - علم  

كسانى مانند علامه طباطبائى ‏رحمة الله، عصمت را نتيجه علم كامل به عواقب گناه مى‏دانند كه البته اين علم يكى از عوامل دخيل در عصمت‏ است. ايشان‏عقيده ‏دارند كه هر علمى‏ به ‏لوازم ‏گناه ‏پديد آورنده مصونيت نيست، بلكه بايد واقع نمايى علم به قدرى قوى باشد كه آثار گناه در نظر فرد مجسم گردد. در اين هنگام است كه‏ صدور گناه از شخص به صورت يك محال عادى در مى‏آيد. (12)  

در اين‏ جا بايد دانست كه اولا، علم همان‏ گونه كه بازدارنده از گناه است، مانع خطا هم مى‏شود. ثانيا، دو عامل مذكور يا به تعبيرى دو نظر مختلف با هم منافات ندارند؛ چرا كه در حقيقت ‏خود تقوا نيز زاييده علم است.  

ج - روح القدس  

از برخى روايات استفاده مى‏شود كه عامل‏ عصمت ‏يك امر خارجى به نام « روح القدس‏» است. اين روايات، كه بعضى از آن‏ها در كتاب ارزشمند اصول كافى آمده، ظاهرشان حاكى از اين است كه « روح‏» ملكى نيرومندتر و بزرگ ‏تر از جبرئيل است كه با رسول ‏گرامى ‏صلى الله عليه و آله بوده و پس از درگذشت ايشان، با امامان‏عليهم السلام مى‏باشد و درستى و استوارى آنان در گفتار و كردار، در پرتو وجود اين روح است. (13)  

اين بيان در حالى است كه دسته‏اى ديگر از روايات مى‏گويند:« روح‏» از ذات معصوم جدا نيست، بلكه مرتبه‏اى از روح نبى است. امام باقرعليه السلام در كلامى به جابر مى‏فرمايند: «اى جابر، در پيامبران و جانشينان آن‏ها، پنج روح وجود دارد كه عبارتند از: روح قدس، روح ايمان، روح زندگى، روح قوت، روح شهوت. در پرتو روح القدس، از آنچه ميان زمين و عرش رخ مى‏دهد، آگاه مى‏شوند و همه اين ارواح دچار خلل و آسيب مى‏شوند، جز روح القدس كه هرگز دچار اشتباه و لغزش نمى‏گردد. » (14)  

حال، چه روح ‏القدس را يك عامل خارجى بدانيم و چه يك عامل درونى، در هر صورت، وسيله‏اى است ‏براى تحقق اراده‏اى كه خداى متعال نسبت ‏به شخص معصوم دارد و همانگونه كه اراده الهى موجب جبر نيست زيرا از مجراى اراده فرد تحقق مى‏يابد تاييد روح ‏القدس هم موجب جبر نخواهد بود.  

پس از روشن شدن مقدمات بحث، چند نظريه درباره اين مساله و سپس استدلال شيعه بر راى خود ذكر مى‏شود:  

ديدگاه‏هاى گوناگون در مساله «عصمت نبى‏»  

بعضى از فرقه‏هاى كوچك اسلام، كفر را بر انبياء عليهم السلام جايز مى‏دانند (15) و بعضى هم قائلند كه ارتكاب كبيره، هم قبل از بعثت و هم پس از آن بر انبياء عليهم السلام جايز است. (16) البته اينگونه نظرها ضعيف و غيرقابل اعتناست. بعضى از معتزله (17) عقيده دارند كه ارتكاب گناه كبيره پيش از بعثت‏ بر انبياء عليهم السلام جايز بود، ولى پس از بعثت جايز نيست. بعضى (18) هم ارتكاب گناه كبيره را نه قبل از بعثت و نه بعد از آن بر انبياء عليهم السلام جايز نمى‏دانند، ولى ارتكاب گناهان صغيره‏اى را كه موجب تنفر نباشد عيب نمى‏دانند. اما اشاعره ارتكاب گناهان كبيره و صغيره‏هايى را كه نشانه پستى عامل آن باشد (مانند دزديدن يك لقمه غذا يا آفتابه) ، پس از بعثت، عمدا يا سهوا، جايز نمى‏دانند و نيز گناه صغيره‏اى را كه نشانه پستى عامل آن نبوده ولى از روى عمد انجام شده است، جايز نمى‏دانند. (19) شيعه اماميه، ارتكاب گناهان كبيره و صغيره، عمدى و سهوى را توسط پيامبران‏عليهم السلام پيش از بعثت و پس از آن جايز نمى‏دانند.  

پس ديدگاه‏هاى گوناگونى كه درباره عصمت انبياء عليهم السلام وجود دارد، در يك يا چند مرحله از مراحل ذيل خلاصه مى‏شود: عصمت در مقام تلقى، پذيرش، حفظ و ابلاغ وحى و رسالت، عصمت از گناه، عصمت از خطا، عصمت از گناه كبيره، عصمت از گناه صغيره، عصمت ازگناه‏ عمدى يا سهوى، عصمت از صغيره‏اى كه نشانگر پستى فاعل است، عصمت از صغيره‏اى كه حاكى از پستى فاعل نيست، عصمت از كفر، از دروغ يا ساير گناهان.

11 و 12- محمدحسين طباطبائى، الميزان، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ج 2، ص 142 به نقل از: منشور جاويد، ج 5، ص 12/ ج‏2، ص 82 .  

13- محمد بن يعقوب ‏كلينى، اصول كافى، ترجمه و شرح سيدجواد مصطفوى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت‏عليهم السلام، ج 1، ص 273، كتاب «الحجة‏» . 

14- همان، ج 1، ص 272.  

15- گروه ازارقه از فرقه خوارج . 

16- گروه حشويه . 

17- ابوعلى جبايى و پيروان او . 

18- قاضى عبدالجبار و پيروان او. ر. ك. به: قاضى عبدالجبار المعتزلى، شرح الاصول الخمسة، صص 575 - 573 . 

19- فاضل قوشچى، شرح تجريد الاعتقاد، ص 464 . 

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

 عصمت نبى مکرم اسلام - ۲

عصمت نبى مکرم اسلام - ۳

عصمت نبى مکرم اسلام - عصمت علمى و عملى

صلوات الله سبحانه و تعالي ذكره
علي خاتم النبياء
محمد صلی الله علیه وآله
وعلي حججه الطاهرین المنتجبين عليهم السلام
 -------------------------------------------------

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

 عصمت نبى مکرم اسلام - ۲

عصمت علمى و عملى

 

عصمت هم در بعد علمى مطرح مى‏شود و هم در بعد عملى. در عموم انسان‏ها، عصمت علمى از عصمت عملى جداست؛ يعنى شخص، ممكن است گاهى ‏درست تشخيص دهد و بداند، اما عمل نكند؛ همان ‏گونه كه ممكن ‏است ‏شخصى‏ خطا كند و درست نفهمد، اما در عمل، سالم و مصمم ‏باشد. اما انبياء عليهم السلام هم درست مى‏فهميدند و هم به عمل خود درست عمل مى‏كردند. (9)  

عصمت نسبى و مطلق  

عصمت ممكن است در همه موارد و زمان‏ها باشد - چنان كه در مورد انبياء عليهم السلام مطرح است - و ممكن است در بعضى زمان‏ها و نسبت ‏به بعضى گناهان باشد. مى‏توان گفت: مراتبى از عصمت را هر انسانى داراست. هر شخصى به هر حال، بعضى اعمال را انجام نمى‏دهد و يا فكر انجام آن را هم نمى‏كند. بدين ‏سان، ممكن است ‏شخصى در اثر قوت علم و عمل، به جايى برسد كه به طور مطلق، معصوم شود. پس در جواب اين سؤال كه آيا عصمت مانند نبوت و امامت است كه نتوان با رياضت ‏به آن دست ‏يافت، بايد گفت: خير، عصمت امرى است قابل اكتساب و اختيارى و به همين دليل، كمال اختيارى است و قابل پاداش. گناه كردن براى معصوم محال ذاتى و ممتنع نيست، ولى به دليل قوت علم و تقواى او، عملا واقع نمى‏شود. در حقيقت، اگر عصمت‏ براى انبياء و ائمه اطهارعليهم السلام ارزش و نشانه عظمت نبود، الگو بودن و راهنما بودن آن‏ها براى ما معنايى نداشت.  

پس مى‏توان گفت: هر امام و پيامبرى معصوم است، اما هر معصومى لازم نيست امام و پيامبر باشد؛ همچنان كه ما شيعيان عصمت را در بالاترين درجه، براى حضرت فاطمه‏عليها السلام معتقديم و شايد افرادى مثل حضرت زينب و حضرت عباس‏عليه السلام نيز معصوم باشند و دليلى بر انحصار عصمت در پيامبران و ائمه اطهارعليهم السلام وجود ندارد.  

نكته‏اى كه ذكر آن در اينجا لازم مى‏نمايد اين ‏كه سخن گذشته با مطالبى كه در كتاب‏هاى كلامى آمده و بعضى عصمت را موهبتى الهى دانسته‏اند نه يك امر اكتسابى، (10) منافات ندارد؛ زيرا آنچه بخشش الهى است عصمت كامل و منزه بودن از گناه و خطا در سراسر عمر است از ابتداى طفوليت تا اواخر پيرى، اما آنچه قابل كسب است اين ‏كه انسان پس از رسيدن به علم زياد و تقواى قوى، بتواند احتمال ارتكاب گناه و خطا را از بين برد.  

۹- عبدالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن مجيد، ج 9، ص 5 . 

10- جعفر سبحانى، منشور جاويد، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1374، ج 5، ص 21/ شيخ مفيد، علامه حلى، فاضل مقداد و برخى ديگر عصمت را موهبتى الهى دانسته‏اند.

 

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

 عصمت نبى مکرم اسلام - ۲

عصمت نبى مکرم اسلام - 2 : معنای عصمت

صلوات الله سبحانه و تعالي ذكره
علي خاتم النبياء
محمد صلی الله علیه وآله
وعلي حججه الطاهرین المنتجبين عليهم السلام
 -------------------------------------------------

قسمت اول : عصمت نبى مکرم اسلام - 1

معناى «عصمت‏»  

لفظ «عصمت‏» با مشتقاتش سيزده بار در قرآن وارد شده و اين لفظ از نظر ريشه لغوى، بيش از يك معنا ندارد و آن «تمسك و نگاهدارى‏» يا « منع و بازدارى‏» است. (5) اين لغت در آيه 102 سوره آل عمران چنين آمده است:  

« واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا»؛ به ريسمان الهى چنگ بزنيد و آن را نگاه داريد و متفرق نشويد.  

گاهى «عصمت‏» به چيزى كه جنبه محافظ دارد و انسان را از حوادث بد باز مى‏دارد، اطلاق مى‏شود و از اين نظر، بلندى‏هاى كوه را «عصمت‏» مى‏نامند و از اين ‏رو، در لغت عرب، به ريسمانى كه بار به وسيله آن بسته مى‏شود «عصام‏» مى‏گويند؛ زيرا بار به وسيله آن از افتادن و پراكندگى بازداشته مى‏شود.  

در هر صورت، مقصود از اين لفظ در بحث عقايد، مصونيت گروهى از بندگان صالح خدا از گناه و اشتباه است. متكلم معروف شيعه، فاضل مقداد رحمة الله مى‏گويد: «عصمت لطفى است الهى نسبت ‏به ‏مكلف، به‏ گونه‏اى ‏كه‏ با وجود آن، انگيزه‏اى ‏براى ترك طاعت و انجام معصيت وجود ندارد، البته همراه با قدرت و اختيار نسبت‏ به آن‏ها. » (6) سايرانديشمندان‏عدليه نيز عقيده‏اى نزديك به اين دارند. 

اما اشاعره عصمت را به قدرت بر طاعت و عدم قدرت بر معصيت تعريف كرده‏اند يا اين ‏كه گفته‏اند: عصمت آن است كه خداوند در محل آن‏ها گناهى خلق نكند. (7) اينگونه تعريف‏ها، با توجه به مبانى مخصوص ايشان است.  

بعضى از دانشمندان«عصمت‏» - در اصطلاح علم عقايد - را اين ‏گونه بيان كرده‏اند: «عصمت ملكه‏اى نفسانى است كه فرد را از گناه و خطا منع مى‏كند. » اما اين ‏كه بازدارنده او خدا باشد يا ملكه نفسانى خودش، تفاوتى ندارد؛ چرا كه اگر بازدارنده را هم ملكه نفسانى بدانيم، باز خداوند است كه به شخص، توفيق داده تا اين ملكه را كسب كند يا اين ‏كه خود خداوند به معصوم، اين ملكه را بخشيده تا او را از ارتكاب گناه و يا حتى اشتباه حفظ نمايد؛ يعنى حافظ حقيقى خداست، ولى وسيله‏اى براى حفظ قرار داده كه آن، « ملكه‏عصمت‏» است. پس ‏درعين ‏اين ‏كه ‏تمام ‏كارها مستند به ‏خداست، معصوم به اختيار خودش ترك گناه مى‏كند و مجبور بر آن نيست. براى وضوح تعريف، بايد به چند مطلب توجه كرد:  

1- منظور از معصوم بودن پيامبران يا امامان عليهم السلام تنها انجام ندادن گناه نيست؛ زيرا ممكن است ‏يك فرد عادى نيز به دليل وجود بعضى شرايط، مرتكب گناهى نشود، اما داراى ملكه خويشتن ‏دارى هم نباشد؛ مثلا شخصى كه پيش از بلوغ و تكليف از دنيا مى‏رود و خطايى از او سرنزده و يا شخصى كه در نقطه دورافتاده‏اى واقع شده و يا در حبس قرار دارد و شرايط دسترسى به گناه ندارد، ممكن است مرتكب گناه نشوند و يا دست كم، نسبت ‏به بعضى گناهان پاك باشند، اما چنين افرادى را داراى ملكه عصمت نمى‏گويند. كسى كه در تمام عمر هرگز شراب نديده و نخورده، داراى ملكه پرهيز از شراب نيست، اما اگر ديد و امكان دسترسى داشت و يا نديد اما به حالتى بود كه نفس او نسبت ‏به آشاميدن شراب بيمه بود، داراى ملكه عصمت است. همين سخن در مورد ملكه عدالت، شجاعت و سخاوت نيز صادق است. پس مقصود اين است كه شخصى، داراى ملكه نفسانى نيرومندى باشد كه در سخت‏ترين شرايط نيز او را از ارتكاب گناه بازدارد؛ ملكه‏اى كه از آگاهى كامل و پايدار به زشتى گناه و اراده قوى بر مهار تمايلات نفسانى حاصل مى‏گردد و چون چنين ملكه‏اى با عنايت ‏خاص الهى تحقق مى‏يابد، فاعليت آن به خداى‏ متعال نسبت ‏داده ‏مى‏شود، وگرنه چنان ‏نيست ‏كه ‏خداى‏ متعال، انسان معصوم را به اجبار از گناه بازدارد و اختيار را از او سلب كند كه در اين ‏صورت، اشكال ‏تنافى بين عصمت و اختيار پيش مى‏آيد.  

2- لازمه عصمت هر كس، ترك اعمالى است كه بر او حرام مى‏باشد؛ مانند ترك گناهانى كه در همه شريعت‏ها حرام بوده و نيز كارهايى كه در شريعت متبوع او در زمان ارتكاب، حرام است. بنابراين، عصمت‏ يك پيامبر با انجام عملى كه در شريعت‏هاى قبل يا بعد از وى حرام بوده و در شريعت ‏خود او حلال است، خدشه‏دار نمى‏گردد.  

3- منظور از « گناه‏» در تعريف «عصمت‏» ، كارى است كه در كتب فقهى «حرام‏» ناميده مى‏شود، همچنين ترك عملى كه در فقه، « واجب‏» شمرده‏ مى‏شود. اما واژه «گناه‏» و معادل‏هاى‏ آن مانند « ذنب‏» و «عصيان‏» كاربرد وسيع ‏ترى دارد كه شامل  

« ترك ‏اولى‏» و « مكروه‏» نيز مى‏شود و انجام دادن چنين ‏اعمالى‏ منافاتى با عصمت ندارد. (8)  

4- عصمت از ديدگاه ما شيعيان، امرى است واقع شده . بنابراين، نوبت ‏به بحث از امكان و عدم امكان وقوع آن نمى‏رسد؛ چرا كه بهترين دليل بر امكان چيزى، وقوع آن است. اما از نظر عقلى، مى‏توان گفت: در تك تك اعمال انسان، اين امكان وجود دارد كه دقت ‏به كار برد و به خطا نرود؛ همان‏ گونه كه بسيارى از اعمال ما چنين مى‏باشد. همچنين ممكن است ‏با توجه به مفاسد و عواقب گناهان، از آن‏ها دورى كنيم؛ همان ‏گونه كه در بسيارى از اوقات، مرتكب برخى از كارهاى حرام نمى‏شويم. پس وقتى امكان عصمت در كارى وجود داشت، در ديگر اعمال نيز وجود خواهد داشت و مى‏تواند همه اعمال شخص را در برگيرد. پس «عصمت‏» امرى است ممكن و محالى را نيز در پى ندارد.

۵-- ابوالحسين احمد بن فارس بن زكريا، مقاييس اللغة، ج 4، ص 331.  

6- فاضل مقداد، ارشاد الطالبيين، ص 301.  

7- السيدالشريف على بن محمد الجرجانى، شرح المواقف، ج 8، ص 280.  

8- محمدتقى مصباح، آموزش عقايد، تهران، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1372، درس 24 .

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

 

عصمت نبى مکرم اسلام - 1

صلوات الله سبحانه و تعالي ذكره
علي خاتم النبياء
محمد صلی الله علیه وآله
وعلي حججه الطاهرین المنتجبين عليهم السلام
 -------------------------------------------------

 

عصمت نبى مکرم اسلام 

چكيده  

يكى از اركان عقيده به اسلام، مساله عصمت انبياء عليهم السلام است. اين بحث، همواره در طول تاريخ محل بحث و گفت و گو بوده است؛ قله‏هاى رفيع انسانيت و اسوه‏هاى بشريت، هميشه مورد عيب ‏جويى واقع شده‏اند؛ كسانى كه توان صعود به اين قله بلند را ندارند، سعى در به زير كشيدن كواكب نورانى آسمان خلقت داشته‏اند. در اهميت اين بحث، همين كافى است كه بدانيم بدون اثبات عصمت انبياء (ع)، در سلسله عقايد دينى گسستى پيدا مى‏شود كه قابل پيوند نيست.  

اگر پيامبران را دست ‏خوش لغزش، خطا و عصيان بدانيم، ديگر نه به كتب آسمانى اعتمادى هست و نه به رشته اتصال بين خالق و مخلوق، و نه گفتار و كردار آنان مى‏تواند مايه هدايت ‏شود. احتمال خطا و گناه - هر چند ضعيف باشد - ويرانگر است، چه رسد به تحقق آن و علم بدان. در چنين صورتى هدف آفرينش متحقق نخواهد شد و بشريت ره به جايى نخواهد برد و ظلمت جهل و گناه و فساد عالم را فرا خواهد گرفت. بنابراين، ما براى اثبات حقانيت اديان توحيدى و تعاليم پيامبران و كتب آسمانى، نياز به واسطه‏هايى مطمئن داريم كه در معرض عصيان و خطا نباشند تا به اين وسيله، رشته اتصال بين معبود و عابد محقق شود و از اين ‏جاست كه ضرورت و اهميت ‏بحث عصمت در ميان عقايد دينى رخ مى‏نمايد.  

اين نوشته نگاهى كوتاه به مساله مهم «عصمت نبى‏» است.  

اشاره‏اى به تاريخچه بحث

«عهد قديم‏» در كتاب مقدس، پر از سخنان ناروايى است كه به پيامبران الهى‏عليهم السلام نسبت داده‏اند. به همين دليل، در آيين يهود، عصمت پيامبران‏عليهم السلام مطرح نبوده است.  

علماى مسيحيت، هر چند مسيح‏ عليه السلام را از هر گناه و خطايى پيراسته مى‏شمارند، ولى اين اعتقادشان بدان دليل است كه او را خدا و يا يكى از خدايان سه ‏گانه مى‏دانند. بنابراين، نظر مسيحيان نمى‏تواند مبدا بحث درباره پيامبران باشد.  

برخى تحليل گران شرق‏ شناس مانند دونالدسن مسيحى و يا گلدزيهر يهودى مى‏گويند: مساله عصمت ‏براى نخستين بار به وسيله متكلمان شيعه مطرح شده است؛ زيرا آنان براى برتر نشان دادن پيشوايان خود، مساله عصمت پيامبران را در اثبات عصمت امامان خود مطرح كرده‏اند تا از اين طريق بتوانند پيشوايان خود را معصوم معرفى كنند. (1)  

در اين باره، بايد گفت: اولا، در قرآن، به حقيقت عصمت اشاره شده و اين صفت، هم در مورد ملائكه الهى (2) و هم در مورد خود قرآن آمده است. (3) علاوه بر اين‏ها، آياتى از قرآن، دلالت ‏بر عصمت انبياء عليهم السلام در ابعاد گوناگون دارد كه به برخى از آن‏ها در ادامه اشاره خواهد شد.  

از سوى ديگر، برخى از نويسندگان مصرى مانند احمد امين مى‏خواهند اثبات كنند كه شيعه بسيارى از عقايد خود را در مسائل مربوط به عدل الهى و عصمت پيامبران ‏عليهم السلام از گروه معتزله گرفته است، در حالى كه ريشه بسيارى از عقايد مشترك ميان اين دو گروه را سخنان على‏عليه السلام تشكيل مى‏دهد، بلكه ساير گروه‏ها و اشاعره نيز هر كدام به نوعى پايه‏هاى فكرى خود را از امام اول شيعيان گرفته‏اند. (4)

ادامه در مطلب بعد

۱- دونالدسن، عقيدة الشيعة، ص 328 / گلدزهير، العقيدة و الشريعة، ص 180.  

۲- تحريم/ ۶ . 

۳- فصلت/ 42.  

4- عمرو بن بحرابى عثمان الجاحظ، رسائل، تحقيق عمر ابوالنصر، ص 228.